محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6359

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كردند و گفتارشان مختلف شد ، وابستگان پياده كه از سوى سامرا به آنها مىپيوستند در حير فزونى گرفتند . ابو القاسم همچنان انتظار مىبرد كه از نزد آنها برود ، با پاسخى مشخص كه به امير مؤمنان بگويد ، اما تا ساعت چهارم ميسر نشد و برفتند ، گروهى مىگفتند : « مىخواهيم خدا امير مؤمنان را عزيزى بدارد و مقرريهاى ما را كامل دهد كه از تأخير آن به هلاكت افتاده‌ايم . » گروهى مىگفتند : « رضايت نياريم تا امير مؤمنان برادران خويش را بر ما گمارد كه يكى به كرخ باشد و ديگرى به دور و ديگرى به سامرا و نمىخواهيم كه هيچكس از موالى سر ما باشد . گروهى نيز مىگفتند : « مىخواهيم صالح نمودار شود . » و اينان كمتر بودند . وقتى سخنشان در اين باب دراز شد ابو القاسم با شمه اى از اين خبر سوى مهتدى رفت ، از موسى آغاز كرد كه در محل اردوگاه خويش بود و چون ابو القاسم برفت ، او نيز برفت . وقتى مهتدى نماز جمعه را بكرد ، سپاه را به محمد بن بغا سپرد و دستور داد با برادرش ابو القاسم به نزد آن قوم رود . محمد بن بغا همراه وى برنشست با نزديك پانصد سوار ، موسى نيز به جايى رفت كه صبحگاه بوده بود . ابو القاسم با محمد ابن بغا برفت تا با قوم درآميختند و جماعت دور وى را گرفتند . ابو القاسم به آنها گفت : « امير مؤمنان مىگويد : در بارهء همه چيزهايى كه خواسته بوديد دستخط فرستادم . هر چه دلخواه شما باشد امير مؤمنان به انجام آن مىپردازد . اينك اماننامه اى است براى صالح بن وصيف كه نمودار شود . » و اماننامه اى را خواند كه براى صالح بود به اين مضمون كه موسى و بايكباك ، اين را از امير مؤمنان ، كه خدايش عزيز بدارد ، خواستند كه پذيرفت و آن را به نهايت مؤكد كرد . آنگاه گفت : ( 451 « پس ، اين فراهم آمدنتان براى چيست ؟ » سخن بسيار كردند و آنچه به هنگام بازگشت به نزد مهتدى حاصل آمد اين بود كه مىگفتند : « مىخواهيم موسى در مقام بغاى كبير باشد و صالح در مقامى كه